اهورااهورا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
آریا کوچولوآریا کوچولو، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره

اهورا و آریا نفسهای مامان

این مدت

سلام به دوستای بهتر از گلم که این چند وقت که نبودم جویای احوالم بودن ما هفته پیش به خونه خودمون اسباب کشی کردیم فعلا تا چند وقت احتمالا اینترنت نداشته باشم تا ببینم آقامون کی فرصت میکنه بره درخواست بده الان از خونه بابام دارم این مطلب رو میذارم خونمون رو قبل از اینکه اهورا رو داشته باشیم خریدیم اما همش 1 سال توش بودیم.سال پیش با مستاجرمون قرارداد رو 11 ماهه بستیم تا قبل اینکه بیایم توش یه سری تغییرات و تعمیرات روش انجام بدیم شاید از یه ماه قبل پایان قرارداد ما دنبال نقاش و بنا و کاغذ دیواری وکلی چیز دیگه بودیم خلاصه یکی دو ماه گذشته مخصوصا ماه پیش کلی دوندگی داشتیم و خسته شدیم حالا خدا رو شکر تقریبا بیشتر کارامو...
6 شهريور 1393

قصر سوزان

روز دوشنبه بعد از ظهر رفتیم قصر شیرین خونه آقا جون(بابای بابایی) تا پنج شنبه بعد از ظهر اونجا بودیم همه چی خوب بود جز هوای اونجا،واقعا گرم بود کولرشون یه سره روشن بود اما اصلا جوابگو نبود روز چهارشنبه بعد از ظهر تصمیم گرفتیم بریم رودخونه کوچیکی که چند کیلومتری قصر شیرینه ما که مثل بعضی ها دریا دم دستمون نیست(یسنا جونمو میگم) برای رودخونه کوچیکی مثل این کلی ذوق میکنیم زیاد اونجا نبودیم شاید کلا یه ساعت یا کمی بیشتر اما بازم خوب بود تو و امیر حسین حسابی آب بازی کردین(البته عمو وحیدم اندازه شما آب بازی کرد )   بقیه عکسها در ادامه :   شما و عمو وحید ...
10 مرداد 1393

مارمولک!!!

الهی من فدای این روحیه لطیفت بشم اصلا مثل پسرا خشن نیستی،خیلی مهربون و دل نازکی اصلا اهل دعوا نیستی بعضی روحیاتت شبیه دختراس مثل همین عروسک بغل کردنت تو پست قبل عکس خودت و عروسکت رو گذاشتم پنج شنبه و جمعه رفتیم خونه بابا جون(بابای مامان) البته مراسم سالگرد فوت مادر بزرگم بود بیشتر بخاطر اون رفتیم مامان جون یه سری عروسک و اسباب بازی برات داره که وقتی میری اونجا باهاشون بازی کنی تو هم عاشق یکی از عروسکها شدی و با خودت آوردی،هرچند عروسکهای خیلی بهتری بود اما تو اینو دوست داشتی از وقتی اینو آوردی دیگه نی نی خودت رو بغل نمیکنی عروسکی که آوردی فیله اما تو بهش میگی مارمولک!!!!! حالا چرا مارمولک نمیدونم ...
5 مرداد 1393

به درخواست اهورا

عزیز دلم چند وقتیه عاشق یکی از عروسکات شدی این عروسک رو وقتی هنوز دنیا نیومده بودی دایی سعید برات گرفته این چند روز همش بغلت میکنی و میبوسیش شبا هم کنار خودت میخوابونیش  به مامان جون(مامان من) گفته بودی که دوست دارم مامان عکس نی نیم رو تو وبلاگم بذاره منم به همین خاطر عکس خودت و عروسکت رو میذارم تو وبلاگت نمیدونم چرا بعضی وقتها روحیاتت شبیه دخترا میشه آخه پسر رو چه به عروسک بازی   بقیه در ادامه: اینجا گفتی نی نیم رو بذارم رو زمین و خودم ازش عکس بندازم نگاه این بدبخت رو چطور گذاشتی من درستش کردم بعد خودت ازش عکس انداختی ولی عکست تار افتاده این ماشین ها رو ...
1 مرداد 1393

اهورای خرابکار

بعضی وقتها خیلی پسر خوبی میشی و من کلی برات ذوق میکنم امـــــــــــــــــــــــــــــا گاهی فقط از دستت حرص میخورم البته این گاهی که میگم تقریبا بیشتر لحظه ها رو شامل میشه بیشتر کارات خرابکاری و اضافه کاری واسه من بیچاره اس  هر خرابکاریتو که درست میکنم باید برم سراغ خرابکاری دیگه چند روزه دیگه کمرم حسابی درد میکنه و کارامو به زور انجام میدم البته روزایی که رعایت میکنم و کم به خودم فشار میارم واسه انجام کارای خونه بهترم چند روز پیش از تو آشپزخونه اومدم که با این صحنه ها مواجه شدم عکسها در ادامه: چهار پایه هم واسه خرابکاریت آوردی همه رختخوابها رو بیرون ریخته بودی ...
25 تير 1393

جانم به فدایت

عزیزم دیشب داشتی بازی میکردی که افتادی و لثه ات پاره شد و کلی خونش اومد اولش خیلی گریه کردی اما بعد که دردت کم شد خودت میگفتی فکر کنم خوب شده اما میسوزه الهی قربونت برم کمی مراقب باش من و بابا تحمل دیدن اشکت رو نداریم صبح که بیدار شدی به بابا گفتی بیا باهام بازی کن،خونه سازیهات رو آوردی و باهاشون منقل درست کردی و مثلا داشتی کباب درست میکردی ازش عکس انداختم اما هر کاری کردم نذاشتی از خودت در حال کباب کردن عکس بندازم در ادامه عکس منقلت و چند تا عکس که چند روز پیش ازت انداختم رو میذارم الـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهی من قربونت برم نفس مامان اینا عکسهای منقل کبابته ...
20 تير 1393